سین بلد نیست حرف بزنه
بلد نیست بحث و ادامه بده عاجز و ناتوان در برقراری ارتباطه
و من واقعا نمیتونم دوستش داشته باشم
فقط رو مخمه دلم میخواد بزنمش
حس میکنم هیچی نداره
قدش بلند نیست
موهاش ریخته
و کم وزنه
حرف هم نداره که بزنه
یه سری دوستت دارم مسخره
اصلا برام جالب نیست
اون اکسم من اصلا بهش محبت نمیکردم
ما همش در کون هم بودیم
ولی هیچوقت بهش محبت نمبکردم
یبار ۳ تا قلب دادم به اکسم تو چت تخم کرد
کلی قربون صدقه رفت
اون هم قدش بلند بود هم پولدار بود فقط وحشی بود و اعصاب نداشت و شکاک بود
این شکاک نیست ولی بودو نبودشم فرق نداره
حس میکنم هیجی نیست بینمون
عشق نیست
عشق مهمه
نمیدونم من فکر میکنم خیلی وقتا عشقی که به یه دختر میدی حتی اگه عاشق نباشه عاشقش میکنه
اما عشقی که سین میده به درد عمش میخوره
امروز از صبح یهو دلم برای اکسم که بهش گفتم شارژر تنگ شد
واقعا دلم تنگ شد
تقریبا ۳ ماه باهاش بودم
ولی اون موقع بابام نبود و من حتی شبام خونش میخوابیدم
چون اجبارم میکرد و اسم رفتن رو میاوردم دعوا میکرد شدیددددد
اخرش سر همین تموم شد که میگفت باید عقد کنیم و همه مخالف بودن
خلاصه تراژدی بدی بود
ولی فقط منو مامانم میدونیم که شبا هم پیشش میخوابیدم
دلم براش تنگ شد
عصر ساعت ۴ و اینا دیدم مامانش توی واتساپ یه استاتوس عجیب گذاشته
هیچوقتم باز نمیکردم
ولی اینبار باز کردم و دیدم شارژر انگار توی ترید یه سود هنگفتی کرده
یه روزه ۱ میلیارد
فکر کنم ۸۲۹ میلیون
همون موقعشم خوب سود میکرد ماهی ۲۰۰ داشت ولی خیلی استرس مزکشید
دلم براش واقعا تنگ شد
سین سر دعوا های این چند روز امروز یه دسته گل فرستاده بود
ولی بازم دلم برای اون تنگه
دلم واقعا تنگ شده
دلم براش تنگ شده
اول کات احساس ازادی میکردم
بعدش که ازش کیلومتر ها دور شدم احساس میکردم یه چیزی گم کردم انگار که باید با خودم میاوردمش
ولی عجیب لاشی بود
هیچوقت سر من لاشی بازی در نیاورد
حتی خیلی فیریکی رو تعهد حساس بود
هیچ دختری رو فالو نمیکرد فقط با من بیرون میرفت حتی با دوستاشم جایی نمیرفت
دلم براش تنگ شد
امروز کاملا کلاس نداشتیم ولی گفتم کلاس داریم و رفتم بیرون با بچه ها
از ۱۱ تا ۴ که الکی گشتیم این سر اون سر
الکی الکی یه عالم دونگ رفت تو پاچم
خودمم که زیاد پولی نداشتم
انیوی
۴ رفتم خونه دوستم
و موندم تا ۷ اونجا کلی حرف زدی ps بازی کردیم
حالا
من به مامانم زنگ زدم خبر بدم جواب نداد زنگ زدم بابام خواب بود بیدارش کردم گفتم خونه دوستمم
بابام ۴ رفته بود سرکار
مامانمم خواب بود از قبلش
بهش نگفته بود که رفتم خونه دوستم
مامانمم یهو پا میشه نیبینه ساعت ۵ از من خبر نداره و از اقبال بد من گوشیش خراب شده بود و اصلا روشن نمیشد
و اومده بود خونه داییم و بهم زنگ زد که کجایی و اعصاب خورد
بیشترم برای گوشیش
خلاصه از خونه دوستم حرکت کردم به سمت خونه داییم و همه چی حل و فصل شد
به سین گفتم فالورای دخترت که اشنا نیستن ریموو انفالو کن
گفت خب تو بکن
منم ریموو انفالو میکنم
من انجام دادم اون گفت نه
حالا من کسایی رو ریموو اتفالو کردم که دوستای دانشگامن
فردا نیبینمشون سلام علیک داریم
ولی مثلا به سین گفتم چرا اون دختری که سه روز توی تور چابهار دیدیش ر فالو کردی گفت دوست داشتم
و انفالوش نکرد
و ما ۱۰۰۰۰ بار بحث کردیم ساعت ها مخ من با صدای کیری رو مخش و صحبت های فلسفی کیریش خورد
که اینکارو بکنه هر بار قول داد
امشبم که گفت نمیکنه
مامانم اینا میگن مشکوکه تموم کن
دوستامم میگت مشکوکه
فرنوش اومد دنبالم امروز که بریم دانشگاه
اول رفتیم سر محل کارش و بعد رفتیم توی کیف فروشی تا با اکسش که کراششه همزمان و توی فرندزون هستن
سلام علیک کردیم
با پسر دیدار اول دست ندادم و این دفعه دست دادیم
کرسون کرسون رفتیم بعدش سمت دانشگاه
که دیدیم کلاسا تشکیل نمیشع
و قرار بود از ۲ تا ۶ کلاس باشیم
دیگه تشکیل نشدو رفتیم گشت و گزار کلی گشتیم
رفتیم یه سر به بچه ها توی یکی از مال ها زدیم
۳ تا از پسرای دانشگاه کار میکنن اونجا جاوید و عارف و مهدی
جاوید چند روز پیش رندوم اومد بهم پیام داد که ازم خوشش میاد
ولی من گفتم تو رابطم
بعد عذر خواهی کرد
منم دیگه به روی خودم نمیارم
رفتیم بهشون سر زدیم
بعد اون ۱ تومنی که به بهونه شهریه دانشگاه گرفتم رو تو کافه خوردیم
بعدش رفتیم یه مال دیگه که به دوست فرنوش سر بزنیم
که رفتیم طرف باریستا بود
و مثل بار قبل شیک نوتلا مهمونمون کرد
بعد وایسادن با هم سیگار کشیدن
منم ناراحت شدم فرنوش سیگار کشید
انیوی
روز خوبی بود
۸ برگشتیم خونه